Unknow


¦ 0 نظرات

How we can develop required skills to communicate by my native girls. This question wondered bashir when he was young and handsome. Each problem seem as big dragon with so many head and preparing himself to defeat the young poor person. Most of time he do not have any assistance and in few occasion aids not exist or provided later

When bashir for a first time encountered a young bountiful girls, difficulty arise like seven head Dragon

He defeated first, second, third time and it goes up by increasing dragons and support of Dragon for each other. How he can achieve success? This is time for thinking, pondering all condition; think about dragon itself and considering their actions and ways to overcome them. This is time that his knowledge takes him out of troubles.

He realize first step. It is discovery of problems which cause loses. He should identify these ugly creatures before overcome them. After spending some minutes the power of his mind glows like sunset

He understands that girls must identify before making friend with. He lives in IRAN and he must recognize their wishes and their thoughts. He remembered the passage he studied years before. He reminded himself this excellent sentence: the first thought hit the girl mind when boy meet him for first time is SEX

The book on way


¦ 0 نظرات

I intended to write a fascinated Book. It is a book about the reality of life and secret behind it. I decided to accomplish this in one year. I will write it in English and published it in one of the abroad publishers

I choose this name for the book: Love as a key

This book is story type book which I will put my idea in it

آزادی...


¦ 0 نظرات

آزادی را می توان در پرتوی طلایی نبوغ دید.

حقیقتی که...


¦ 0 نظرات

حقیقتی که تلخ است ولی آرامش آور است!؟

زندگی...


¦ 0 نظرات

زندگی یعنی مشکلات و منافع و گاهی یک قدم به جلو.

بشیر و راز پنهان


¦ 0 نظرات

البته بهتره بگم یکی از رازهایی که دانستن اون شاید برای بیشتر افراد شگفت انگیز باشه .
سال های طولانی از آن روز پر توهم می گذرد.روزی که تفاوت بین توهم و واقعیت را هر چه بیشتر درک کردم . این تفاوت واقعا برای انسان در حد یک تار مو است.شناخت تفاوت این دو و تمیز دادن واقیعت با هر چه غیر واقعی و حاصل توهم انسان است ، بسیا ر مهم و مشکل است و درک این موضوع در طول تاریخ باعث رشد و پیشرفت تمدن بشریت و گسترش علم شده است به هر حال بهتره ماجرا را عینا تعریف کنم .اون روز هرکول بشیر یک جا نشسته بود و به نظر می رسید که روی یک چیز تمرکز کرده است .بدن و سرش کاملا بی حرکت بودند .وقتی دقت کردم دیدم فقط به یک سمت خیره شده. وقتی بیشتر دقت کردم، متوجه شدم که به مخزن غذا خیره شده. فکر کردم شاید به این خاطر باشد که غذایش تمام شده و احتمالا گرسنه است و سعی می کند یه جورایی به غذا دست پیدا کند.خاستم برم و یه مقداری از غذای مخصوصش را بیاورم که ناگهان متوجه شدم غذا رو هوا معلق شد و به سمت قفس هرکول بشیر حرکت کرد و غذا ار میله ها عبور کرد و به داخل قفس بشیر نفوذ کرد.سپس بشیر شروع به خوردن غذا کرد.چنان غذا را با سرعت و با حرص و ولع می خورد که ترسیدم تمام غذا را یک جا ببلعد و خدا نکرده بشیر تلف شود و آن طلای گران بها به مس تبدیل شود.به سمت قفس دویدم که یک لحظه پایم به قفس خورد و در همین لحظه دیدم که غذاها ناپدید شد ند. احساس کردم که اینها همه زایده ی خیال و وهم بودند و در جوانی دچار منگی و زوال عقل گشته ام. ولی چون مدت ها بود که بشیر را می شناختم ، احتمال دادم که یک جورایی کاسه ای زیر نیم کاسه باشد .از او پرسیدم یا بشیر ماجرا از چه قرار است و چرا چنان وقایع غریبی در حضور تو بر من نازل می شود.او می خواست از جواب دادن به این سوال تفره بره ولی من سمج تر از این حرفها بودم و بار دیگر از او پرسیدم .او جواب داد که سحر و جادو بود.پوزخندی زدم و گفتم من اعتقادی به سحر و جادو ندارم و چیزی را بدون دلیل قبول ندارم و این ها خرافاتی بیش نیستند.ازم پرسید تو چه چیزهایی را قبول میکنی ؟بهش توضیح دادم که تمام اتفاقات و موضوعات عالم در دو دسته قرار می گیرند ،یا چیزهایی است که دلیل دارند و یا بدون علت و معلول هستند .آن دسته از عواملی که علت دارند انسان توانایی درک اون ها را داره و اون دسته از اتفاقاتی که بدون علت هستند اصلا درحیطه درک انسان و عقل او قرار نمی گیره و انسان توانایی درک چنین مطالب بدون دلیل و علت را نداره .من خودم فقط مطالبی را قبول می کنم که قادر به درک آنها باشم و بتوانم راست و دروغ آنها را از هم تشخیص دهم .به بشیر گفتم اگر می خواهی کاری را که کردی به سحر و جادو ربط بدی و ازراست گفتن تفره بری سخت در اشتباهی!لحظه ای قیافه ی هرکول بشیر تغییری کردو لبخند ملیحی در چهره ی او نمایان گشت و گفت حالا که این همه پافشاری می کنی جواب سوالت را بدون کم و کاست پاسخ میدهم ،فقط این را بدان انسا ن های که در درک حقیقت پافشاری میکنند و سرسخت هستند لیاقت درک راز و رمز پس پرده را دارند .او این طور پاسخ داد:"مغز انسان زمانی که به چیزی می اندیشند امواجی با فرکانس بسیار پایین تولید می کند.و احتمالا اینو میدونی که هر چه فرکانس موج کمتر باشه انرژی اون هم کمتره ،این امواج درفضا منتشر می شوند و اگر مغز کس دیگری بتواند این امواج را دریافت و رمز گشایی کند میتواند به موضوعی که آن فردفکر می کرد پی ببرد. به نظر می رشه اساس تله پاتی هم همین باشه.اما افرادی هستند که به طور ذاتی فرکانس هایی تولید می کنند که به مغز افراد دیگر مستقیما و بدون واسطه تاثیر میگذارد .این گونه افراد اگر بخواهند یک سنگ را اززمین تنها با نگاه کردن بلند کنند اول بایستی خودشان به ایمان و باور برسند.یعنی اینکه باور داشته باشند که یه این کار قادر هستند.این طور می شود که مراحل بعدی توسط مغز انجام می شود و این فرکانس ها می توانند به مغز افراد دیگر تاثیر بگذارد و افرادی که در آن نزدیکی هستند احساس می کنند که سنگ به خودی خود از زمین بلند شده است.در حالی که سنگ اصلا از جایش جم نمی خورد.به این ترتیب است که کارهای فوق العاده را می توان انجا م داد و به سحرو جادو معروف میشود." امیدوارم کاملا درک کرده باشی.در واقع مردم این سحر و جادو را بیشتر باور دارند تا اصل و تئوری آن موضوع را.چون بیشتر افراد از فکر کردن فراری هستند و هر کاری می کنند تا مغز خود را از فکر کردند آزاد کنند.به همین خاطر است که دانشمندان بیشتر از عقل و حواسشون به ابزار های اندازه گیری احترام و ارزش قائل هستند چون این فرکانس ها تاثیری بر روی ابزار ندارند پس همیشه یادت باشه که اتفاقات مختلف رو آزمایش کنی تا از پشت پرده اتفاقات آگاه باشی.

تفکر سفید


¦ 0 نظرات

یکی از محفل هایی که هرکول بشیر عاشق و کشته مرده آن بود ، انجمن های مخفی بود.بیشتر اعضای انجمن های مخفی در مورد هرکول بشیر خبر داشتند.گذزان وقت در چنان مکان هایی برای بشیر بیشتر یک تفریح و سرگرمی محصوب می شد.هوش و شور بشیر از علل اصلی پیشرفت بشیر در چنان شرایط پیچیده بود.نمی خواهم در مورد انجمن های مخفی که هرکول بشیر از پایه های آن بود زیاد وارد جزییات بشم.این بار قصد دارم درمورد یک ماموریت خطیر صحبت کنم.ماموریتی دشوار که تنها شخص هرکول بشیر از پس انجام آن می تواند بر می آید.هیچ کدام از افرادی که تحت تعلیمات جاسوسی سخت قرار گرفته بودند و برای خود نام و نشانی به هم زده بودند حتی جرات بردن نام آن جلسه مخفی و مخوف را نداشتند.قرار بود یک نشست فوق سری در مورد نحوه سلطه بر افکار انسان ها توسط کارگزاران بلدرچین سفید برگزار بشه.چنان این جلسه از اهمیت بالای برخوردار بود که در صورت موفقیت آمیز بودن جلسه ، به راحتی و بدون هیچ دردسری تفکر سفید بر همه جا سایه می افکند.تفکر سفید یک ایده یا عقیده بود که توسط بلدرچین سفید برای سلطه ی فکری بر نژاد بشر طراحی شده بود.این تفکر چنان طراحی شده بود که در ابتدا بسیار انسانی و اخلاقی و در جهت گسترش محبت بین انسان ها به نظر برسد.اگر کسی در ابتدا فریب می خورد و اصول اولیه آن را قبول می کرد ، شبیه کسی می شد که هیپنوتیزم شده و دیگر عقل و منطق بر او حکومت نمی کند و فقط دستوراتی که از طرف بلدرچین سفید می رسید با جان و دل قبول می کرد.چنین افرادی با تمام کسانی که نظراتی مخالف با بلدرچین سفید داشتند به شدت مخالفت و دشمنی می کنند.تنفر و انزجار نسبت به منتقدان بلدرچین سفید در دل چنین افرادی به شدت ریشه می افکند.حتی موضوع از این هم پیچیده تر و دشوار تر می شود.زیرا هر کدام از این افراد آلوده شده و فریب خورده قصد خواهند داشت که دیگران را نیز آلوده کنند.به این ترتیب جمعیت آلوده شده ها روز به روز مثل تورم افسار گسیخته هر روز بیشتر از دیروز خواهد شد.
اگر چنین عقیده ای(تفکر سفید)را یک بیماری در نظر بگیریم ، شاید بهترین درمان، پیشگیری باشد.وچه کسی بهتر از هرکول بشیر می توانست ماجرا را به پایان برساند و بار دیگر شجاعت و لیاقت خود را به همه به اثبات برساند.
ابتدا بایستی نقشه عملیات انتحاری به دقت کشیده می شد.با کمک بهترین متخصص ها موجود در دنیا برنامه با جزییات کامل مشخص شد.در آخر بار دیگر بشیر جزییات عمیلیات را بررسی کرد تا مطمئن شود که در روز موعود کمترین انحرافی از برنامه اصلی اتفاق نیفتد.
در روز موعود بیش از صد نفر از کارگزاران اصلی بلدرچین سفید از گوشه و کنار جهان با هواپیما و هلیکوپتر و کشتی، خود را به مکان اجلاس رسانده بودند.هرکول بشیر صبور بود و قصد داشت بعد از برگزاری جلسه ، هنگام خوردن شام دخل همه را در یک لحظه در آورد.اما چطور می خواست این کار را انجام بدهد. پاسخش را فقط بشیر می دانست.راستش بشیر قصد داشت که نقشه ایی که قبلا هزار بار بررسی شده بود را کنار بزاره و از یک روش دیگه وارد سالن شام بشه.چون فکر می کرد احتمالا بلدرچین سفید چند نفوذی در بین گروهش داشته باشه و احتمال لو رفتن نقشه ،هر چند اندک،وجود داره.اما اعضای دیگر گروه که از این موضوع خبر نداشتند ، به شدت نگران و مظترب بودند چون هرکول بشیر در موقعیت مورد نظر نبود و حتی امکان ارتباط هم وجود نداشت.
حدودا ساعت ده شب بود و میهمانان بعد از برگزاری اجلاس و تصمیمات ماخوذه ، از یک طرف سرمست و شاد و از طرف دیگر خسته و گرسنه بعد از یک سفر طولانی ،برای صرف غذا های لذیذ لحظه شماری می کردند.حالا حدس بزنید در چنین شرایط مایوس کننده ای ، هرکول بشیر کجا بود؟اگر بگم باور نمی کنید.یه جای گرم و شاید داغ.یک فر.درسته یک فر در همان آشپزخانه برجی که اجلاس در آن برگزار شده بود.
سر آشپز با هزار افاده بلدرچین بریان شده(هرکول بشیر)را از فر بیرون آورد و توی سینی قرار داد و اطراف اون رو با مخلفات تزیین کرد.و دستور داد ، بلدرچین بریان شده رو برای صرف به سالن غذا خوری ببرند.همین که بشیر را وارد سالن غذاخوری کردند طولی نکشید که بشیر از جادوی مخصوص خود استفاده کرد و تمام سالن رو یک دود قهوه ای غلیظ پوشاند.همین که دود از بین رفت ، دیگر کسی در آن سالن به چشم نمی خورد. تک تک آنها ، تبدیل به قاب عکس هایی شده بودند که بر روی دیوار قرار گرفته بودند.حالا فکر می کنید چرا بشیر از این نوع جادو استفاده کرد.منظورم اینکه چرا اون ها رو کلا از صحنه ی روزگار محو نکرد.خوب علتش ساده است.می خواست مردم همیشه دشمنانشون را به یاد داشته باشند و تاریخشون رو فراموش نکنند.
نتیجه اخلاقی این داستان اینکه اولا هرکول بشیر بی ماننده و ثانیا به اون غذایی که دیگران براتون درست می کنند ،اعتماد نکیند.البته این رو هم به یاد داشته باشید که بیشتر اوقات در زندگی ، راه حل مشکلات بزرگ بسیار ساده است.فقط بایستی مشکل را کمی واقع بینانه تر در نظر بگیریم.

Free counter and web stats